پاسارگاد دماوند مسجد لاله واژگون ایران از فضا
چهارگوشه - معرفی استان ها و شهر های ایران و جاذبه های توریستی

دهستان گوغر(استان کرمان)

گوغر، دهستانی است از توابع بخش مرکزی شهرستان بافت در استان کرمان ایران. گوغر از دهستان‌های بخش مرکزی شهرستان بافت استان کرمان ایران است.
مرکز این دهستان دوروستای چشمه سبزوامیرآباد می‌باشد این دهستان قدمت زیادی دارد . گوغر تابستانهایی کوتاه و خنک و زمستانهایی سرد و پر برف دارد.این ویژگی منحصر به فرد گوغر سبب جلب گردشگر از شهرهای کویری همسایه نظیر سیرجان بندرعباس وکرمان شده است. مردم گوغر بیشتر از ایل افشار هستند و به زبان ترکی تکلم میکنند.
صوغات گوغر در درجه اول عسل گردوی مرغوب انست و میوه های سردسیری نظیر زردآلو آلوچه گیلاس و... نیز با کیفیتی عالی در این منطقه بدست می ایند. از جاذبه های گوغر میتوان به غار آهکی جفریز و روستاهای زیبای بیشماری نظیر بندر هارموییه چشمه سبز گودال قلایی کریک و... اشاره کرد.
روستاها و آبادی‌ها رستاق ابلغ اباد اندردری بهکین بالا بهکین پائین بیدشیرین بالا جوکارشفیع جوکارمهدی ده شول سفیدابراهیم گریجوئیه گورابراهیم باغچه بره کلنگ پشته1 چشمه سبز چهارکشت دره رود ده تل ده ساجر سیف الدین کریک گله باغان گنبدان گوه سلطانی مارنوئیه /مارونی / هارموئیه امیراباد گوین ابیدو بیدسواران جمال لک چهارطاق حاج قلندر خانکوئیه خواجه ماهی ده جران ده نصران دهوییه دیجوییه گودگیرو زنگوییه سغین قلقل کهوییه سفلی کهوییه علیا گرداز گوهرین منوئیه مورگوسیه مینوئیه برسیاه امیراباد ترچون جفریز جویوئیه دربادماهوئیه درشنوییه ده درک کوهوییه کهنوج گنبدماهوییه هنکائی بزنگ حاجی اباد رستاق چهارطاق از دهستان گوغر شهرستان بافت استان کرمان در ۴۰هزارگزی شمال باختر بافت ، از چشمه آبیاری میشود محصولش غلات و حبوبات است . شغل اهالی زراعت است دری کوئیه و بهنگ جزء این ده است چهارطاق گوغر واقع در۱۲۰ کیلومتری سیرجان میباشد زمانی که نام چهارطاق برده می شود تمام افکار انسان به سوی بنا تاریخی که چهار تا طاق داشته باشد می رود بر اساس بررسی های به عمل آمده چهارطاق گوغر نیز طبق یک فرضیه مربوط به قبل از اسلام که بنا یا آتشکده ای چهارطاقی وجود داشته که بر دست طبیعت نابود و محو گردیده است در اصطلاح به دربی که دو لنگه آن به طور کامل باز باشد نیز چهارطاق گویند که می گویند درب چهارطاق باز است در کل معنی واژه چهارطاق کنایه از عناصر اربعه میباشد این عناصر چهارگانه شامل آب.آتش.باد و خاک میباشد شما نیز میتوانید با نظرات خود ما را در به دست آوردن تاریخچه واقعی چهارطاق گوغر کمک کنید به گفته مسن ترین فرد روستا آقای غیب الله کریمی که اززمان تولد در این روستا زندگی می کند چهارطاق کنونی در وسط چهار قلعه که طوایف چهارطاق زندگی میکردند به وجود آمده و در اصل این چهار قلعه معروف به چهارطاق بوده که به مرور زمان قلعه ها نابود شده و روستای جدیدی به وجود آمده روستای چهارطاق گوغر


وجه تسمیه گوغر


" نمی دانم" بهترین گفته ای است که می توانم در پاسخ به وجه تسمیه گوغر بگویم. اما می توان گفت که گوغر بر وزن سوسن از دو بخش " گو" ( گوی ) و "غر" به فتح غین تشکیل شده که گو به معنای توپ و هر چیزی است که کروی شکل و گرد باشد چنانکه گوبازی به معنای توپ بازی و " گوبزن برو" نام یک بازی محلی در گوغر است که شبیه ان را در بازیهای مردم امریکای شمالی می بینیم . "غر" به فتح غین به معنای سفیدی و روشن بودن و روشنایی در مقابل معنای سیاهی و تیرگی. بنابراین گوغر بر وزن سوسن و به فتح غین به معنای گوی سفید است و گوغر را شاید به دلیل اینکه مرکز ان کوهی سفید بوده که امروزه ان را " تل خانی" می گویند گوی غر و گوغر خوانده اند.
جوجردران
اینکه جوجردران معرب گوگردران باشد بعید نیست اما اینکه جوجردران معرب گوقردران باشد که صد در صد اشتباه است. زیرا بر خلاف انچه که برادر عزیزمان فرموده بودند که حروف " گ و غ " در زبان عربی نبوده قاف در زبان عربی وجود دارد . مطمینا این ممکن است یک اشتباه تایپی و نوشتاری باشد و نظر ایشان هم این نبوده باشد و اگر قرار بود " گوقردران " معرب شود باید جوقردران می شده است. گوگردران به معنای کوه گوگرد است چنانکه تهران را ته کوه یعنی پایین کوه و شمیران را بالای کوه معنا کرده اند. گوگردران در اصل ممکن است به جایی گفته می شده است که امروزه ان را کتینو می گویند. ( کتینو را نباید مثل ارزو ارزوییه بنویسیم زیرا در زبان فارسی پسوند " ییه" وجود ندارد. این پسوند از زبان عربی وارد فارسی شده است . زیرا اعراب هر روستا را " قریه" می گویند و وقتی که می خواهند نام قریه ای را ببرند به دلیل مطابقت صفت با موصوف چون قریه مونث است لذا صفت ان را هم مونث می اورند. لذا می گویند مثلا قریه " کتینوییه". در زبان فارسی کلمه هایی که به "و" ختم می شوند در اصل اخر ان حرف "ی" بوده که حذف شده است. مثلا برزوی که برزو خوانده می شود لذا دلیلی ندارد که ما ارزو را ارزوییه و دهو را دهوییه بگوییم.)

و اما چرا گوگردران ؟

گوگردران در اصل نام کوهی است که امروزه ان را کوه کتینو می گویند. کوهی که در بالای روستای کتینو قرار دارد و به اسم همین روستا نامیده شده است. در افسانه های قدیمی گوغر امده است که کوه کتینو روی معدن بزرگی از گوگرد قرار گرفته که یک روزی انفجاری بزرگ در ان باعث فوران اتش از ان خواهد شد. رودخانه بندر هم بیشتر چشمه هایش از زیر همین کوه و اطراف ان سرچشمه می گیرند. اما مطابق مبایعه نامه ها و قولنامه هایی که در نزد برخی از اهالی امیراباد گوغر موجود است جوجردران نام محلی بوده بین چشمه سبز و ان سوی رودخانه " دهو". و این جوجردران هیچ ربطی به گوقردران ندارد زیرا نام یک محل مشخص و معینی در حدفاصلی که ذکر شده بوده است در حالی که گوغر نام یک منطقه است نه نام یک روستا که از جمیل اباد بافت تا بیدخان بردسیر و از یازچمن تا حسین اباد و سوچ در نزدیکی اسطورادامه داشته و از شمال غربی به چهارگنبد و از شمال شرقی به قلعه عسکر راه داشته است.


داستان " قرشدن گاوها" در گوغر


این داستان ساخته و پرداخته ذهن کسانی است که قصد طعن و تمسخر داشته اند و بر اساس اصول زبانی هم نمی توان نام گوغر را به گونه ای از ان دراورد زیرا گوغر بر وزن سوسن ولی گوقر بر وزن شوهر و گوهر است و از این گذشته طعن گویان ان را با کسر قاف می خوانند که اصولا بی معناست و اگر "قر" چنانکه بعضی گفته اند به زبان ترکی باشد چه دلیلی دارد که یک کلمه چهار حرفی دو حرفش فارسی باشد و دو حرف دیگر ان ترکی؟. این جمله طعن امیز کم کم مشهور شده تا جایی که برخی به دلیل اینکه در فهم معنای کلمه گوغر فروماندند این معنا را تکرار کردند


سنگ نوشته ها و اسناد


ممکن است سنگ نوشته هایی از زمانهای گذشته در گوغر به دست امده باشد که ما هم برخی از ان را دیده ایم اما در هیچ سنگ نوشته ای و سندی نام گوغر را این گونه سخیف تعبیر و تفسیر نکرده اند و اصولا در مورد وجه تسمیه گوغرهیچ سنگ نوشته ای و سندی حداقل مطابق این داستان موهوم قر شدن گاوها که موید ان باشد وجود ندارد. بنابراین درست نیست اینگونه جملات بی ادبانه را که یاداور نام گذاری های سرخ پوستان امریکاست ناخواسته و نا اگاهانه مسبوق به سابقه قلمداد کنیم. از سوی دیگر اینکه در کلمه گوغر حرف گاف وجود دارد خود نشان دهنده ان است که قدر مسلم این کلمه عربی نیست پس هیچ گاه معرب نشده و معرب کلمه دیگری از جمله معرب گوگرد و یا گوگردران نیست انچه را هم که استاد نقوی در معنای گوگرد ( به فتح گاف اول وکسرگاف دوم) گفته اند از لحاظ معنایی درست است اما اینکه کلمه گوغر از گوگرد گرفته شده باشد جای تامل است و به سادگی نمی توان پذیرفت.
وجه تسمیه شهرهای بزرگ
در حدیث مشهوری امده است " الاسما تنزل من السما " یعنی نام ها یا اسم ها از اسمان فرود می ایند. یعنی کسی به درستی نمی داند که چرا فلان شهر یا محل به این نام نامیده شده است وکسی دلیل نامگذاری این اسامی و نام ها را نمی داند. اما برخی شهرها در طول تاریخ به دلیل حوادث تاریخی اسم انها تغییر یافته و یا از اول بنا نهاده شده و نام گذاری شده است چنانکه بندر عباس که بندر گمبرون بوده به وسیله صفویان در ان زمان به بندرعباس تغییر یافته و یا یثرب شهر پیامبر اکرم(ص) پس از اسلام به مدینه النبی یا مدینه تغییر یافت. ولی به طور قطع نمی توان دلیل نام گذاری و یا معنای لغوی بسیاری از اسامی شهرها و حتی اشیا را پیدا کرد مثلا ما نمی دانیم معنای کلمه هایی چون کاغذ میز ببر پروانه یا سنگ چیست و در معنای انها مجبوریم که در مورد انها فقط توضیح بدهیم. شهرهایی چون تهران رشت قزوین تبریز و طبس هم معنای انها نا معلوم است . منظور انکه ما نباید هر وقت خواستیم در مورد مطلبی سخن بگوییم وقت خود را صرف معنای لغوی اماکن و شهرها بنماییم که سابقه هزاران ساله دارد و چه بسا در طول تاریخ بارها زبان مردمان این شهرها و روستاها تغییر کرده باشد مثلا شاید کلمه گوغر در زبانهای باستانی مثل زبان پهلوی معنایی دیگر داشته باشد و یا داشته است و تغییراتی یافته که ما از ان بی خبریم .
در پایان امیدوارم که دیگر در اینده بر سر وجه تسمیه گوغر بحث نکنیم و بیشتر توجهمان مصروف استعدادها فرهنگ زبان گویش اخلاقیات عادات خوب وبد طبیعت و جغرافیای گوغر مشکلات مردم دردها و رنج های مشترکمان باشد ودرمورد توسعه و ابادانی و راه های پیشرفت و توسعه انسانی و اقتصادی گوغر بحث کنیم .
م.الف

"گنبذ مو"

"گنبذ مو" روستایی است در منطقه ی گوغر شهرستان بافت کرمان. ازجنوب به امیر آباد و چشمه سبز از شمال به "جویو" از شرق به جفریز و از غرب به اسفندران منتهی می شود. واقع شدن بین دو رودخانه و در مسیر جاده ی چهارتاق و قرار گرفتن بر بالای بلندی و اشراف آن بر سرسبزی های اسفندران و باغ های بین امیرآباد و چشمه سبز و تا حدودی اطراف جفریز چشم انداز زیبایی به این روستای با صفا بخشیده است. بعضی ها این روستا را "گنبذآباد" و" گنبد ماهوییه" هم گفته اند. اما اسم اصلی این روستا همان "گنبذ مو" صحیح تر است.سابقه ی این روستا و اسم آن به قبل از اسلام می رسد. زمانی که اکثر مردم ایران به دین زرتشت و پیامبر الهی آن عقیده داشتند. زرتشتیان مردگان خود را دفن نمی کردند بلکه آنها را بر بالای برجی بنام "برج خاموشان" قرار می دادند تا در زیر آسمان طعمه ی پرندگان بشوند. احتمالا برج خاموشان منطقه ی گوغر در اطراف گنبذ مو بوده و یا بر بالای کوه چشمه سبز بوده زیرا از شواهدی بر می آید که یک عبادتگاه زرتشتی نیز دقیقا در وسط این روستا واقع بوده است. این عبادتگاه یا آتشگده دقیقا روبروی باغ مشهدی غیب الله شهسواری واقع بوده جایی که امروز علفزار شده و آثاری از آن عبادتگاه وجود ندارد. (مگر اینکه زمین آن چند متری کنده شود). این آتشکده دارای گنبدی بود که از اطراف دیده می شد و بوسیله ی موبدان(روحانیون زرتشتی) اداره می شد. به این دلیل بود که بعدها به دلیل آمدن اسلام چون متروکه شده بود از آن به نام "گنبذ موبد" یا "گنبذ مو" یاد می شد.
تا اینکه در حدود اوایل پهلوی چون مردم دیگر گنبذ مو را فراموش کرده بودند ولی آثار آجری آن شبیه یک کوره ی آجرپزی باقی مانده بود تصور می کردند که اینجا در گذشته کوره ی آجرپزی بوده و لابد خاک این محل برای آجرپزی مناسب است. در این سالها بود که مالکان آنجا تصمیم گرفتند که در آنجا کوره ی آجرپزی بنا کنند. تا اینکه بالاخره مرحوم عبدالکریم شهسواری اقدام به این کار کرد و یک کوره آجرپزی در آن راه انداخت. اما به دلیل نا منایب بودن خاک آن محل عبدالکریم شهسواری بزوذی ذریافت که بی جهت سرمایه اش را خرج این زمین سفت و سخت کرده آن را تعطیل کرد وبه مرور آثار آن عَبادتگاه وهم کوره به کلی از بین رفت و آنجا را شخم زدند و به جای آن علف اسپریس کاشتند.بدین طریق جایی که محل غذای روح زرتشتیان بود به محل غذای تن گوسفندان تبدیل شد.
زمانی که بچه بودم و شاید هنوز عدد سن من دو رقمی هم نشده بود به همراه مرحوم پدرم به منزل مرحوم استاد حبیب معین الدینی (مشهور به استاد حبیب دلاک) رفتیم. پدرم با استاد حبیب کاری داشت که حتما می بایست در حضور چند تا ریش سفید انجام شود. آنها با هم حرف هایی می زدند که من الان اصلا چیزی از آن بیاد ندارم. در هر صورت پدرم از مرحوم استاد حبیب خواست و ایشان هم قبول کرد و راه افتادند در حالیکه من هم همراهشان بودم به جایی که امروز راه چهارتاق و رستاق جدا می شود رسیدیم. همان حوالی داخل خانه ای شدیم که دوتا آدم مسن و مذهبی نشسته بودند و مشغول حرف زدن با هم بودند. آن قدر گرم بحث شده بودند که جواب سلام من را هم ندادند وحتی به سمت من هم نگاه نمی کردند شاید به همین دلیل است که حرف هایشان یادم مانده با خودم می گفتم حالا این حرفای قدیمی چه ارزشی دارد که ولش نمی کنند. پدرم هم منتظر بود که اینها حرف هاشان تمام بشود و من هم کم کم حوصله ام سر رفته بود تا اینکه یک خانم آمد و از توی دیسی که وسط بود وتعداد کمی میوه داشت یک هلوی خوشرنگ برداشت به سمت من آمد و هلو را کف داست من گذاشت و یک کمی هم دستم را فشار داد فهمیدم منظورش این است که "همین حالا بخورش " من هم نگاهی به اطرافم کردم دیدم جای خجالت نیست و مشغول گاز زدن هلو شدم. وقتی هلو تمام شد صحبت آن دو آقا هم بّه آخرش رسیده بود و داشتند نتیجه گیری می کردند. آنها داشتند در مورد "گبرها" حرف می زدند و اینکه قدیم ندیما توی گوغر هم زیاد بودند. می گفتند " بله اینا تو همی گمذ مو آتشگاه داشتن همی وسط گمذمو همی جای که ای خورده آجرا هس گمذ داشتن بارگاه داشتن موبد توش بیده اینا آتیشه می پرسیدن برجی داشتن همو نزیکاو . . .".
اینها که هی می گفتند موبد موبد و با حالت خاصی بیان می کردند من نمی دانستم مو بد چیه ؟ ولی از حرف های آنها متوجه شدم که"موبد چیز بدیه". اما حرفایی که در مورد آتش و مرده ها می گفتند را خوب می فهمیدم.بعد هم خیلی توی آن خانه معطل شدیم تا یکی دو نفر دیگه هم آمدند و من که هیچوقت این قدر توی خانه خصوصا خانه ی یک غریبه که از آنها خجالت می کشم ننشسته بودم دیگر واقعا کلافه شده بودم. تا اینکه نزدیک غروب شد که به خانه استا حبیب برگشتیم. شاید هم خانه استاد نبود خانه یکی از آشناهای او بود.
بعدها از خصوصیات دیگری که در مورد این دو فرد مسن شنیدم متوجه شدم که یکی از این دو تا آقایی که در این مورد حرف می زدند مرحوم "شیخ محمود اسلامی" بوده است. اما آن یکی دیگر را هیچوقت نشناختم و چیزی از چهره ی ایشان هم به یاد ندارم.

عبدالکریم شهسواری

مرحوم عبدالکریم شهسواری از دوستان دوران نو جوانی پدرم بوده است. زمانی که در حدود سالهای ۱۳۵۲ تا۱۳۵۴ من در مدرسه راهنمایی چشمه سبز درس می خواندم شب ها که به خانه می آمدم در مورد اخلاق و رفتار مرحوم شهسواری و اینکه بچه ها و حتی معلم ها چه قدر از آقای شهسواری حساب می برند برای پدرم صحبت می کردم. پدرم هم در مورد کارهایی که آقای شهسواری توی نوجوانیش انجام می داده حرف می زد و من تعجب می کردم و باور نمی کردم که آقای شهسواری چه قدر از من شیطونتر بوده اما چند بار من را به خاطر شیطنت (یا به قول خودمون گوغریا به خاطر فضولی) با ترکه های سنجدی که داراب از تو ده می آورد تنبیه کرده بود. اطلاعاتی را هم که در مورد خانواده و شخص مرحوم عبدالکریم دارم که کم هم نیستند از طریق پدرم از ایشان دارم. علاوه بر آن در دوره راهنمایی هم زمانی که هنوز آقای شهسواری توی آن خانه قدیمی اش در همان باغ زندگی می کرد و هنوز این ساختمان سنگ سیمانی را نساخته بود من زیاد به خانه ایشان رفت آمد می کردم.چون که داراب هم به خاطر اینکه شر ما شیطون ها را از مدرسه کوتاه کند و هم به خانواده شهسواری کمک کند گاهی با اجازه یا بی اجازه ی آقای شهسواری من و نعمت الله کریمی و قاسم شهسواری را به خانه ی آقای شهسواری می فرستاد تا از چاه خانه شان آب بکشیم و منبع آب را پر کنیم و کارهای دیگر. . .
ما بچه ها هم از خدا می خواستیم چون که تو مدرسه نباشیم ملیحه خانم هم بسیار شریف و با شخصیت بود هم مهربان بود وهم دستپخت خوبی داشت وهم ما را آزاد گذاشته بود که توی باغ بچرخیم و هر میوه ای خواستیم بچینیم و بخوریم و هر چند دقیقه یک بار قاسم را صدا می زد می گفت "قاسم با بچه ها بیایین چای بخورین قاسم با بچه ها بیایین هندونه بخورین قاسم با بچه ها بیایین یه لقمه نون بخورین. خلاصه باغ شهسواری برای ما مثل باغ بهشت بود.
ما بچه ها که از آقای شهسواری به شدت می ترسیدیم چون تو مدرسه از همه ی ما زهر چشم گرفته بود و همه از دست او ترکه ی سنجد نوشیده بودیم سعی می کردیم با هرچی بیشتر میوه خوردن توی باغ حسابی تلافی کتک ها را در بیاوریم و حسابی با خوردن میوه ها به آقای شهسواری ضرر بزنیم خصوصا اینکه خانم ملیحه اجازه ی مبسوط به ما داده بود. وقتی می خوردیم و سیر می شدیم تازه یاد ملیحه خانم می افتادیم که اگر آقای شهسواری بیاد و ببینه این درختها میوه ندارند متوجه میشه که این میوه ها را ما خوردیم می آد با ملیحه خانم دعوا می کنه و با خودمون می گفتیم اگه همون چشماشم رو ملیحه خانم ارزق کنه بنده خدا وحشت میکنه. چون ما بچه ها خیلی از چشمای آقای شهسواری می ترسیدیم.
اما آقای شهسواری هیچوقت متوجه نشد که ما مثل ملخ باغش را آباد کردیم شاید هم فهمیده و با ملیحه خانم هم دعوا کرده شاید هم فکر کرده گرازها به باغش حمله کردند و خدا را شکر کرده که درخت ها را از ریشه در نیاوردند. خدایش رحمت کند.
م. الف

جاهای دیدنی گوغر

بُندر

بُندر جایی بسیار دیدنی بادرختهای گردوی بسیار بزرگ که سن انها به یک صد سال میرسد و سایه های بسیار بزرگی می سازد که ادمو وسوسه میکنند چندین ساعت در زیر انها بنشینند و از مشکلات زندگی دور باشندواز این لحظهای شاد در زندگی استفاده کنند
از دیگر جاهای گوغر دهگنجی (گدار)است. گدار گوشه ای ازطبیعت بسیار قشنگ خداوند است درانجا معادنه بسیاری وجود دارد و یک کوه بزرگ به نام پَردارد که به ان بزرگی می بخشد

غار جفریز یا چشم سبز، در ارتفاع ۲۹۰۰ متری از سطح دریا[نیازمند منبع] در روستای جفریز گوغر از توابع شهرستان بافت استان کرمان واقع شده‌است. این غار چندین دهانه مختلف دارد و بسیار عمیق بوده و در آن آب جاری است.
در اطراف این غار فسیل‌های جانداران دوران کرتاسه وجود دارد، زیرا منطقه کرمان (و فلات ایران) در زمان کرتاسه زیر آب بوده‌است و در واقع بر اثر فرسایش آبی به وجود آمده است. این غار از حدود ۸۰ میلیون سال پیش شروع به پدید آمدن کرد. خط‌های روی سنگها نشان می‌دهد که سطح آب در غار به تدریج پایین رفته و کم‌کم رسوب‌ها را در خود حل کرده‌است و با فرسایش شدید غار را به وجود آورده است
این غار با گردشگری غیرمسئولانه تا حدودی آسیب دیده است.
غار جفریز یا چشم سبز، در ارتفاع ۲۹۰۰ متری از سطح دریا[نیازمند منبع] در روستای جفریز گوغر از توابع شهرستان بافت استان کرمان واقع شده‌است. این غار چندین دهانه مختلف دارد و بسیار عمیق بوده و در آن آب جاری است.
در اطراف این غار فسیل‌های جانداران دوران کرتاسه وجود دارد، زیرا منطقه کرمان (و فلات ایران) در زمان کرتاسه زیر آب بوده‌است و در واقع بر اثر فرسایش آبی به وجود آمده است. این غار از حدود ۸۰ میلیون سال پیش شروع به پدید آمدن کرد. خط‌های روی سنگها نشان می‌دهد که سطح آب در غار به تدریج پایین رفته و کم‌کم رسوب‌ها را در خود حل کرده‌است و با فرسایش شدید غار را به وجود آورده است
این غار با گردشگری غیرمسئولانه تا حدودی آسیب دیده است.

روستای چهارطاق گوغر

نام این روستا گمراه کننده است و شاید شما هم فکر کرده اید که در این روستا چهار تا قلعه یا طاق وجود دارد ولی این چنین نیست .

این روستا قدیمی به زمان های قبل از ظهور اسلام باز می گردد که نشان از قدمت طولانی آن می باشد همان طور که از نام آن پیداست باید چهار تا طاق در آن وجود داشته باشد، براساس این مورخان گفته اند که در آن چهار تا آتشکده وجود داشته است که پش از اسلام بر دست طبیعت نابود و محو گردید ولی در گویش محلی به دری که دولنگه آن باز باشد نیز طلقی می شود ولی از سوی دیگر کنایه ای به عناصر اربعه نیز می باشد.

اما یکی از قدمی ترین افرتاد این روستا معتقد است محل روستا کنونی در وسط چهار قلعه بوده است که این چهار قلعه نابود شده اند.

کهک اسفیج

روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان بافت در استان کرمان ایران است. امکانات آن شامل آب، برق، گاز و تلفن ثابت است اطراف کهک اسفیچ روستاهای بنه آباد-بهکن-حاج قلندر-آبزاغ-گهو‍یه-مگسی-جوکار-دهماران-ده لنگان و مهرصالح قرار دارند که ساکنین همهٔ این روستاها ترک‌زبان‌اند.مردم کهک اسفیچ اکثراً از تُرکهای افشاری هستند و گویشهای روزمره آن‌ها به زبان تُرکی است. فقط طایفه سیاجل که عدهٔ قلیلی از جمعیت روستا را تشکیل می‌دهند، فارس می‌باشند. پرآوازه‌ترین طایفه افشاری در کهک اسفیچ طایفه تکلّو می‌باشد که اصالت آن‌ها به سواحل دریای مدیترانه در کشور ترکیه بر می‌گردد و بعدها در زمان سلسله صفویان به جاهای مختلفی از ایران پراکنده شدند که یکی از این‌جاها روستای کهک اسفیچ است. از افراد مشهور این منطقه می‌توان به شهید منصور ناصری تکلو اشاره کرد که اولین شهید منطقه و دومین شهید شهرستان بافت است.

شهدای روحانی گوغر

شهید ذبیح الله بهاالدینی

جزء اولین گروه روحانییون اعزامی از قم به خرمشهر در اولین روزهای تجاوز دشمن یعنی روز پنجم جنگ بود که در خرمشهر حضور پیدا کرد و در روز یازدهم جنگ در غرب خرمشهر به اسارت دشمن بعثی در آمد و خون خود را نثار اسلام و انقلاب در زندان های عراق کرد در واقع اولین روحانی شهید استان و کشور میباشد ذبیح الله خورشید خانواده بهاالدینی است که پس از او برادر و شوهر خواهرش در کنار او آسمانی شدند

طلبه شهید علی رضا اسلامی

در خانواده متقی ودیندار متولد شد شوق کسب معارف نبوی او را به حوزه علمیه کشاند

اوتنها روحانی شهید منطقه گوغر است که پس از احساس نیاز جبهه ها سنگر علم و دانش را رها کرد ودر خط مقدم مبارزه با دشمنان جانانه رزمید تا چون یاران سالار شهیدان حسین زمان را یاری نماید وبا خون به حقانیت او گواهی دهد او در راه دفاع از میهن اسلامی جان داد و بدین سان بود که جاودانه شد

(به نقل از وبلاگ شهید خدارحم صادقی گوغری,توسط مهندس وحیدصادقی)

 

شهدای چهارطاق گوغر

شهید نعمت الله کریمی گوغری فرزند عزیزالله متولد ۱۷/۰۴/۱۳۴۵ چهارطاق گوغر در تاریخ ۱۷/۱۲/۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی فکه به شهادت رسید

شهید داوود ملک محمدی فرزند کوهزاد متولد ۱۸/۰۳/۱۳۳۶ چهارطاق گوغر در تاریخ ۱۱/۰۶/۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی جزیره مجنون به شهادت رسید

شهیدان عزیزروستای جفریز

1:سردارخدارحم صادقی 2:حسین عارفی3:سید حسینی4:احمدآقارضایی5:محمدصالح حاج محمدی6:رحمت اله حاج محمدی7:مرادعلی شهدادی شهیدان بعد از جنگ:8:همتعلی شهدادی9:عباس شهدادی

لیست اسامی تعدادی از شهدای منطقه گوغر

نام و نام خانوادگی - نام پدر- محل تولد - سال ومحل شهادت

1-علیرضا آگوش مراد گوغر 63/مهران

2-افلاطون اباذرنژاد عوضعلی کهک اسفنج 65/گیلان غرب

3-علیرضا اسلامی عبدالله امیرآباد 62/مهران

4-خسرو بختیاری حسین کوه سلطانی 65/مهران

5- نادعلی برکم همتعلی امیرآباد 66/مریوان

6- ذبیح الله بها الدینی علی بندر 59/عراق

7-غلامرضا جهانشاهی خانمیرزا گرگوئیه 64/شرق دجله

8- رحمت الله حاج محمدی بهادر جفری 62/والفجر3

9- محمد صالح حاج محمدی اسدالله جفریز 64/غرب

10-عبد الله حجتی کرامت چشمه سبز 67/بیمارستان کرمان

11- سید حسین حسینی سنگ پهنی ------ چشمه سبز 63/ کوشک

12- بختیار حیدری جامع بزرگی محمد برسیاه 63/شرق دجله

13- عبدلعلی رحیمی نژاد امامعلی امیرآباد 65/شلمچه

14-علی روح الامینی رمضان برسیاه 65/شلمچه

15- یعقوبعلی روح الامینی ابوعلی برسیاه 65/حاج عمران

16- محمد زند اقطاعی ابراهیم امیرآباد 67/سنگ صیاد بافت

17- منصور زند اقطاعی حسین علی امیر آباد 65/ فاو

18- مراد علی شهدادی محمد علی جفریز 65/جنوب

19- احمد شهسواری صمد الله امیر آباد 64/مجنون

20- احمد علی شهسواری صفی الله چشمه سبز 74/کرمان

21- خدارحم صادقی گوغری عبدالحسین رستاق 67/شلمچه

22- ذولفقارصادقی گوغری جعفر رستاق 65/کربلای5

25-علی مراد صادقی گوغری علی رضا رستاق 72/سیرجان

26- فریدون صادقی گوغری عبدالرضا خافکوییه -------

27- محمد صادقی گوغری احمد بندر 62/خیبر

28- ابراهیم صفی پور کاظم بید کردوئیه 67/فاو

29- رحمت الله صفی پور اسماعیل بید کردوئیه 62/مهران

30- حسن صفی زاده عوض بید کردوئیه 67/فکه

31- حمدالله صفی نژاد عوضعلی بید کردوئیه 59/جنوب

32- احمد طغرلی نعمت الله فتح آباد 65/شلمچه

33- چنگیز طغرلی شهباز بید کردوئیه 64/مریوان

34- علی رضا طغرلی غلامحسین فتح آباد 61/جنوب

35- ناصر طغرلی اله آباد فتح آباد 65/شلمچه

36- هوشنگ طهماسب پور ------ گهوئیه 64/والفجر8

37- حسین عارفی ابراهیم جفریز 65/کربلای5

38- رحمت الله علیرضایی ------ دهساجر --/جنوب

39- محمد علیرضایی شاهمیرزا دهساجر 66/کربلای10

40- نوشاد علیرضایی امین الله دهساجر 63/شرق دجله

41- مجید غضنفری علی گوه سلطانی 67/قصر شیرین

42- کرم فتحی زاده رمضان گوه سلطانی 61/خرمشهر

43- نعمت الل کریمی عزیزالله چهارطاق 65/فکه

44- اکبر ملک پور محمدعلی بنه آباد 60/ پیرانشهر

45- خدابخش ملک پور جعفر امیرآباد 63/مجنون

46- داود ملک محمدی کوهزاد چهارطاق 65/مجنون

47- عطا الله نادری احمدالله امیرآباد 67/شلمچه

48- قاسم نجارزاده صمدالله چشمه سبز 66/فاو

49- حمدالله نقوی ذوالفعلی امیرآباد 67/شلمچه

50- نعمت الله هاشمی نیا محمود جوکار 64/فاو

51- ایرج آزم سهراب گوغر 65/شلمچه

شعری زیبا در وصف گوغر

بنام انکه "گوغر" را بنا کرد به رودی "قلعه" را از ده جدا کرد

"امیر آباد" را در مرکز آن به جای قلعه های دیر پا کرد

به شرق "میر آباد" زیر "جفریز" خداوند سرزمین باغ ها کرد

خدا دارد نظر بر چشمه سارش خداوند "چشمه سبز" آن را صدا کرد

خدا" اسفندران" را ساخت از آن ز خاکش توتیای چشم ما کرد

ده" اسفندران" را از سر شوق پر از گل های سرخ و لاله ها کرد

به زیر این ده پر رمز و پر راز تلی چون کوه برای خان ها کرد

در این ده گنج ها بسیار باشد یکی از آن هزار ما را عطا کرد

خدا کشتی "گوغر" را از این ده به دست مردمانی ناخدا کرد

"امیرآباد" از "اسفندران" شد کلانترهاش ز نسل میرها کرد

به "جفریز" هم نظر دارد خداوند از این رو جای مردان خدا کرد

زنانش شیرمردستند و مومن ولیکن لانه ی زنبورها کرد

"حسین"و"رحمت الله صادقی"را چونان"ثابت قدم"درجبهه هاکرد

"بزنگ" از "صادقی ها" گشت آباد رقیب میرها را کدخدا کرد

ز انگشتان جاوید" جهان بخش" هزاران نقش اندر پرده ها کرد

"چراغ" و "شهسوار" و "تهمتن" را رفیق سر خوش رزمنده ها کرد

"خدا رحمی"که صدرحمت بر او باد چه گرد و خاک به راه کربلا کرد

دعا کرد و وفا کرد و غزا کرد در آخر مرز در پیچیده وا کرد

ز آه سینه سوز مام "عارف" خدا صدام را لنگ در هوا کرد

پس از "خافکو "خدا یک" پشته"ای ساخت مرا در آن بیابانها رها کرد

پس از "پشته" خدا "آواسک" را زد زمینش را همه گردوسرا کرد

سر جویی که جندمتر برد بالا به"کوه تینو" زجنگ فریادها کرد

پس از "آواسک" "بندر" شد پدیدار نشانش را همان دستاسها کرد

به غرب قریه ی "بندر" خداوند دو چرخ آسیاب آبی به پا کرد

تخصص آسیاب بانیست آنجا به "چارگنبد" از آن آوازه ها کرد

"زهو" را روی "گمو" ساخت دادار به زیرش"خرخسانی" را به پا کرد

خدا کی بخشد آن مرد دغل را که گرگان را به آغل بره ها کرد

"دری کو" دره ای بودست و کوهی از آنجا گرگ ها بر بره ها کرد

به زیر "گیسواران "چارتاق" است "بهنگ" را هم ولی آنجا خدا کرد

بگویی گر در آنجا چار جفت است بگویند مردک این توهین به ماکرد

به "داود"شهد شیرین داد فرشته چه داغ دل درون سینه ها کرد

به نفرین "مداکبر" با رخ جو خدا سنگ بزرگی را دو تا کرد

"کریمی" از شمال "کهن"چارتاق بسی ازجاده ها و راه ها کرد

بدون حرف و ایما و اشاره مرا راهی راه انبیا کرد

به هرنحوی که خواستم شکر گویم زبانم را به کامم مبتلا کرد

میان "خافکو" و "چارتاق" هم "زوارو" نام داد و باغ ها کرد

"تره چون" سمت راست راه "چارتاق" پر از سنگ صدا و تپه ها کرد

به "نوری ها و سالاری"جماعت پس از "جفریز"خدا ملکی عطا کرد

ز نسوان شجاع "هنکایی" یکی را قسمت دایی ما کرد

شمال شرقی "چارتاق" "دیجو" ز ارض سنگلاخ دیوارها کرد

بلند حرف می زنند مردم در آنجا تو گویی پنبه اندر گوش ها کرد

و لیکن مهد مردان دلیر است از آنجا "رستم و سهراب ها"کرد

به چشم مردمان "گنبذ مو" خدا نوری ز نور خود سوا کرد

ز غیب الله ندا آمد به این ده که دست غیب تکریم شما کرد

خدا دستان خویش را برد بالا برای مردم آنجا دعا کرد

به "جویو" جای داد جنگاوران را زمینش بیشه های شیرها کرد

ز "گودال"رفیع و سبز و خرم چه گویم که خدا آنجا چه ها کرد

زمین کرد تپه ها کرد دره ها کرد به گردش قلعه ها از کوه ها کرد

ز هر دره زلال آب جاریست بن هر دره را از چشمه ها کرد

ز"فتحی"و"علی برز"از صداقت چه تاجی بز سر صدیق ها کرد

خدا لطف مضاعف داشت آنجا میان مردمش صلح و صفا کرد

به"سیف الدین" صفا آورد به حدی که صوفی آب آن در جام ها کرد

پس از"رستاق" و" قلقل"" مورگسی"را برای "حیدری ها" دلربا کرد

"سغنگ" را بر بزرگان داد ترتیب برای آن بزرگان جامه ها کرد

میان تپه های سبز و تیره دهی آورد و نامش "برسیا" کرد

پس از "ازبن" و "مینو" "دامنه" را سر راه "چهارگنبد" بنا کرد

"کیو" پایین و بالا را ز حکمت برای مال داران کیمیا کرد

"گوین" دهساجر" و"چارکشت" را هم چنوب شرقی "گوغر" بنا کرد

پس از" اندردری""جوکار" راساخت به "مهرصالح"بسی نخجیرها کرد

ز ده "آسیاب قاضی" چه دانی؟ کز آنجا قاضی القضات ها کرد

ز "بیدکردو" بسی آبادتر بود قدیما و ندیما افت ها کرد

"بناباد" را یقین دارم خداوند به دستان شریف خود بنا کرد

تو شک داری خداوند دست دارد؟ ید الله فوق ایدیهم چرا کرد؟

زجنگلهای "سی سه روح" شنیدی؟ ز بادام و بنه چه کارها کرد؟

به "فتح آباد" خداوند داد وسعت تمامش مرتع پروانه ها کرد

بگویم که چه شد این شعر گفتم خدا کرد و خدا کرد و خدا کرد

خدا ما را شبی از خواب پا کرد ز تخت و بالش و نالی جدا کرد

روان کرد طبع ما را و قلم داد قلم را هم پر از احساس ما کرد

سرودم چند بیتی تا که دیدم سری چون شعر اندر شعرها کرد

همی گفتم نوشتم تا به آخر چو خواندم یک کمی ما را رضا کرد

نه من اهل قلم بودم نه دفتر خدا این راز را در شعر ما کرد

فقط من می نمودم پاک و طاهر خدا راز مرا هم برملا کرد

کسی از من نرنجد گر نگفتم که کی چه هانکرد و کی چه ها کرد

بنازم آن قلم را کز سر شوق تو را با خاک "گوغر" آشنا کرد. . .

 

سروده م .الف

Template Design:Dima Group